عکاسی که گردن کودکان سوخته را کج کرد

به این عكسها نگاه کنید٬ حالا صادقانه بگویید کدام یک از ما حاضر است کودک نازنین دست و روی سوختهاش را وادار کند که در برابر دوربین عکاسان٬ بر قاب عکس سالم خویش گردن کج کند تا ترحم برانگیزد؟
شاید باز هم «سوژه» سوخت و دماسنج ما از قافله عقب ماند اما این بار سوژه خود٬ صورت سوخته کودکانی است که مدرسه شان در روستای «درودزن» مرودشت به آتش گرفتار آمد و اینک پس از یک سال وقتی به صورت و دست و نگاهشان نگاه میکنی٬ جز ضجه و درد از زخمیکه هرگز کهنه نمیشود هیچ نمیشنوی.
اما کاری که خبرگزاری فارس انجام داد:
کودکان سوخته را به صف کرد و قاب عکسی که در آن عکس روزهای قبل از سوختن همان کودکان دیده میشود را در آغوششان گذاشت و سپس همزمان با استعفای وزیر آموزش و پرورش٬ این عکسها٬ سندی شد در حقانیت برکناری آقای وزیر. دل همه خنک شد و حاشیه و مرثیه نوشتند که چه بهتر که این وزیر بیعرضه را از کابینه به در ساختند.
و حالا من و این پرسشهای مانده در ذهن:
علی رغم همه انتقادمان به کابینه اصولگرا آیا میتوان به قیمت خرد و حقیر شدن کودکان٬ به مراد رسید و باز هم سر بالا گرفت و گفت ما برای دفاع از همان کودکان وادارشان کردیم که در کنار قاب چوبی به جا مانده از خاطره صورت سالم خویش گردن کج سازند و ملتمسانه به دوربین نگاه کنند؟
آیا صورتها خود به اندازه کافی گویای درد نبودند که باید از این کودکان و معصومیتهای بیپایانشان٬ سوژه میساختند و دلشان را میسوزاندند؟
راستی آیا عکاسان حرفهای هرگز حاضر به سوژه ساختن کودکان سوخته بودند تا به جای عکاسی خبری و گزارش تصویری از زندگی معمولیشان٬ غرور آنان بشکنند و به زار زدن بر مزار صورت نداشته خویش ترغیبشان کنند تا ترحم برانگیزی به غایت رسد؟
ساده نگیریم و ساده ننگریم که فردا دوربینهای بزرگتری٬ حقارت را برای ما و کودکان ما نیز تجویز میکنند لابد اینبار به نام دفاع از دل سوخته ما. آنگاه قاب عکسی از دل سالم ما هست تا در آغوش بکشیم و به دوربینها لبخند بزنیم ؟
پینوشت مهمتر از نوشته:
۱ـ از آنجایی که در حیطه عکاسی فاقد تخصص و بیهنرم٬ بر خود واجب دانستم که نظر اهل این حرفه را بپرسم و نه بدان معنا که کار یک عکاس محترم را زیر سوال ببرم بلکه از آن روی که بدانیم آیا هر عکاسی هم حاضر میشود برای صورت نداشته کودکی صحنه سازی کند یا هنر دیگری هم هست تا دیگران را وادار به گدایی و ترحم بر انگیزی نکنیم باز هم تاکید میکنم در نیت خیر برادر عکاسم شکی نیست اما این همه مراقبت و تلنگری هست تا مبادا فردا خودمان هم به دام مردان سیاست_ فرقی نمیکند اصلاح طلب باشد یا اصولگرا _ گرفتار آییم و مردم را وادار به مویه و ضجه در برابر دوربین و قلم مان کنیم تا آنها بنالند و ما بزنیم توی فرق سر مسولان غافل از آنکه «خواستن با اقتدار» را باید به همدیگر یاد دهیم نه بالا رفتن از شانههای نحیف کودکان را برای آنکه شاید دل کسی بسوزد و پول جراحی آنان را بدهد. هنر آن است که با اتکا به دوربین و قلم خویش تن سنگین و حجیم مسولان را بتکانیم نه آنکه فردا برویم سراغ مادر زندانیان دربند و بگوییم لطفا بیایید سر قبر زهرا و اکبر و دیگر دلبندانتان٬ خاک بر سرتان بریزید تا ما بتوانیم با مستند لازم برویم حقتان را بگیریم٬ آنها به اندازه کافی در زندگی معمولیشان خاک بر سرشان میریزند و دیگر نیازی نیست که ما گدایی کردن و التماس کردن را یادشان دهیم تا شاید چیزی را به یاد بزرگان آوریم.
به گمانم نقد منصور نصیری٬ عکاس پر تلاش این روزها قابل اتکا تر از نقد من است که میگوید برای مستند سازی از یک زندگی شاید بتوان چنین کرد اما اگر صورتم سوخته بود هیچوقت حاضر نبودم ...
۲ـ دوستان عزیز هم به جای نقد شخص٬نقدشیوه را هدف قرار دهند و بیسبب بر بیزاری و تنفر از آدمی که ممکن است فردا ما یکی از آنها باشیم صحه نگذارند.

نظرها
سلام. تو که تو فرنگی بگو. تو که از بیرون نگاه میکنی بگو. ما نفرین شدیم؟
چرا باید اینجوری باشه؟
این بچه چه گناهی کرده؟
چرا 4 تا خر بالا سر ما هستند؟
چرا پدر و مادر این بچه باید خزعبلات مسوولان رو به عنوان جواب تحویل بگبرند؟ میتونی تصور کنی؟
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بای ذنب
آبجی اگه هنوز میل برگشتنت کور نشده کورش کن.
منطقی | December 9, 2007 5:31 AM
بوی علف میاد.
الان هم اگه ما و عکس ما رو خودی سوژه نکرده، اونجایی که هستی خوب سوژه هایی هستیم..
شنیدی وزیر علوم گفته هزینه جراحی همه بچه ها رو این وزارت خونه به عهده می گیره؟ چقدر این کار انسانیه؟! چقدر اهل پاستور بزرگمرد و بزرگوار هستن؟ لعنت به واژه عدالت..
بوی علف میاد.
پاسخ:
دوست عزيزم حق با شما بود بهتر بود كه مي نوشتم .ببخشيد از اينكه يادم رفت يرايتان بنويسم كه چندان نمي شناسمش.
بابالو | December 9, 2007 6:50 AM
اين آقايان در طول اين يكسال كجا بودند كه حالا عكس اين بنده هاي خدا را آلت دستي كرده اند براي توجيه حماقتها و بي لياقتي ها و ... فقط كافي است چند لحظه خود را جاي اين طفلان معصوم بگذاريد تا دردشان را بفهميد ... واقعاً اين آقايان كه حرف از قيامت و آخرت و جواب دادن در محضر خدا و ... مي زنند فكري هم براي آنجا كرده اند؟
كدئين | December 9, 2007 8:58 AM
دیروز که عکساشونو دیدم کلی حالم بد شد...داشتم خفه میشدم...من هیچ وقت معتقد نبودم که هدف وسیله رو توجیه می کنه...از اونائی هم که این طوری هستن بیزارم...مثل عکاس این عکسا...
مهرآئین | December 9, 2007 9:17 AM
4 یا 5 روز است که این خبر پخش شده است افکاری عجیبو غریب موازی با بدبختی به ذهنم خطور کرد . به راستی گناه این فرشتگان چه بوده ؟
هر چقدر هم فکر کنیم چیزی جز زندگی نخواهیم یافت !
قاصدک | December 9, 2007 9:22 AM
سوژه بودنشان كه سوژه اند شايد از همان روز تولد.اما اينكه از آنان سوء استفاده مي شوددر همه جا صورت مي گيرد حتي در قديمي ترين مهد تمدن دنيا
حميد | December 9, 2007 9:50 AM
با این حال خرابم چه بگویم مسیح؟! تو خود گفته ای هر آنچه را که باید...
لاله | December 9, 2007 10:12 AM
تو یکی از انیمیشن های تبلیغاتی صدا و سیما که به سفارش شهرداری تهران ساخته شده بود، ریختن آشغال و زباله از درون ماشین به خیایان رو تقبیح کرده بود،البته در اینکه در این زمینه ها باید خیلی کار تبلیغاتی صورت بگیره شکی نیست اما موضوع و مضمونی که تو سناریو انیمیشن پنهان بود واقعا تاسف برانگیز بود، مردی رو نشان می داد که ظاهرا از شهرهای آذری نشین به تهران مهاجرت کرده و بعد از مدت ها محرومیت از داشتن خودروی ملی، دوچرخه اش فروخته و سمند خریده، حالا در خیابان های تهران می تازد و آشغال بیرون می ریزد. یعنی که مردم فهیم و خوب و البته فارس تهران، اگر نیروی انتظامی گفت با کسانی که زباله می ریزند برخورد خواهد شد، منظور شما که نبودید، دور از شان شماست، خودمان می دانیم، منظور همان ترک های بی فرهنگ هستند که تازه به دوران رسیده اند و فرهنگ شهر نشینی نمی دانند. در آخر انیمیشن هم آن فرد به اصطلاح زباله ریز پی به اشتباهش می برد و با جمله ای قصه را تمام می کند : کاش دوچرخه ام را نمی فروختم! (یعنی که ما لیاقت تهرانی بودن نداریم) ...(خواهرم بعد از دیدن این نمایش چنان برافروخته شده بود که نمی توانست واژه ای برای توصیفش پیدا کند) و از این قبیل تبعیض ها و گاهی توهین ها به کرات در رسانه ها اتفاق می افتد و کسی دم نمی زند.تو گویی رسانه های این کشور مجاز به انجام هر کاری هستند غیر از نقد بی پرده حکومت. کافیست کاری به کار بزرگان نداشته باشند اما هر عمل دیگری به هر روشی که بخواهند مجازند که انجام دهند.
من متعجبم از خانواده آن کودکان مظلوم که هنوز عکس های قبل از سوختگی شان را نگه داشته اند (که امروز شکار خبرگزاری های غیر متعهد شود) ، متعجم از آنها که هر روز فرزندشان را در موقعیت مقایسه امروز با گذشته قرار می دهند. چهره های این فرزندان این است، همین. هر چه هست خوب است. تصویر گذشته را باید فراموش کرد.
و متعجبم از آن عکاس که چقدر روباتیک عمل می کند، هر چه به او سفارش داده اند انجام می دهد. حتی یک لحظه هم به عقل یا حداقل وجدان خود مجال نمی دهد که دستان و چشمانش را استیضاح کنند. خلبان اسراییلی از اطاعت فرماندهی سر باز زد و بی جهت خانه ای را ویران نکرد، یادتان که هست؟ خیلی جالب است که خبرگزاری ها و خبرنگاران و عکاسان ام القرای اسلام کمتر به وجدان و تعهد و مسئولیت و جوانمردی وقع می نهند تا بعضی از یهودیان به اصطلاح غاصب.... کجای کاریم؟ واقعا کجای کاریم؟ ما را چه شده که این مستضعفین همیشه درد کشیده این قدر ابزار ما شده اند؟ زمان رقابت برای قدرت که هست از عطششان برای رفاه سوء استفاده می کنیم و رای های از روی امید واهیشان را می خریم و بعد دوباره از بدبختی و فلاکتشان عکس می گیریم که استفاده تبلیغاتی کنیم..اینان به چه گناهی سرمایه به قدرت رسیدن و در قدرت ماندن شده اند ؟
به خدا تاوان این ظلم های آشکار را همه ما با هم پرداخت خواهیم نمود. طبیعت به هرکس رحم کند، حتم می دانم دیگر روی خوشی به ما نشان نخواهد داد.
---
ممنونم و تقريبا مي دانستم كه نويسنده كيست و به خانه اش رفتم.
رضا عظيمي | December 9, 2007 10:31 AM
الهی من قربون اون نوشتن و قلمت برم که بیداد می کنه و کولاک ممنون
ad,h | December 9, 2007 10:34 AM
من هم همين را ميگويم كه آيا چهره هاي نزار انان براي سوژه شدن كافي نبود ...
مسيح جان بازم عالي نوشتي هم در روزنا هم در اينجا. موفق باشي.
ahmad | December 9, 2007 11:45 AM
تا دلت بخواد آبغوره گرفتم!
منم فک می کنم کاره عکاس فارس خیلی بد بوده چون این بچه ها به اندازه کافی مشکل روحی پیدا کردن، لاقل مادر نرگس که تو مصاحبه اش اینطور گفته.
هنوزم شره این بخاری های چکه ای از سره بچه ها کم نشده نمی دونم چند نفر دیگه باید بسوزن تا ..........
دوده | December 9, 2007 12:01 PM
يه جوري حرف مي زني كه انگار تازه اين چيزا رو ديدي!!!مثل اينكه جو اروپا شمارو گرفته وگرنه تو مملكت الا ماشالله ازين خبرا هست.
ي الف | December 9, 2007 2:39 PM
سلام
واقعا که ...
اینها ( اقتدارگرایان ) دیگر وقاحت را به حد کمال رانده اند.
تبعیدی | December 9, 2007 4:19 PM
khaste shodam...haalam beham khorde az in booye lajan.
alaleh | December 9, 2007 4:32 PM
...[]
مگه گفتنی ای هست که بخوام بگم...
شهاب | December 9, 2007 6:18 PM
سلام
زیبا نوشتی و از همین جهت در وبلاگم این مطلبو لینک دادم...
موفق باشی
حمیدرضا طهماسبی پور | December 9, 2007 6:41 PM
همیشه از مرده خورها نفرت دارم ! چه کسیکه بعد زلزله بم یاد دزدی از مرده ها افتاده بود چه کسیکه بخواد اوج ترحم خودش رو برای دیگران بفروشه ! مرده خوری که از خوار کردن کسی برای جلب ترحم دیگران استفاده کنه چقدر از شعور بی بهره است.
حال بدی به آدم دست میده وقتیکه می بینه یه آدم دیگه ظاهرن اهل نوشتن و اندیشیدن اینقدر راحت حاضره برای مطرح شدن ،دلسوزی فروشی کنه و کودکان رو بازیچه !
نمیدونم چرا تو کشور ما فعالان حقوق کودکان کم هستن . البته تو ایران جا برای هیچ فعالی نیست بس که به دید دشمن حکومت بهشون نگاه میکنه . اما با وجود همه مشکلات ما احتیاج داریم که فعالین حقوق کودکان صداشون بلند بشه برای هر کسی که از کودک استفاده ابزاری میکنه !چه خبرگزاری محبوب دولت باشه چه باندهایی که از کودکان برای گدایی و... استفاده می کنند .
بیتا یاری - فریاد | December 9, 2007 7:01 PM
مسیح عزیز من هم موافق این ابزاری دیدن نیستم. اما اگر همین عکس ها نبود این کودکان معصوم فراموش می شدند. لااقل حالا به بهانه افکار عمومی هم که شده قرار است آنها تحت عمل جراحی قرار بگیرند. من فکر می کنم نیت عکاس نیت بدی نبوده است.
سمیه | December 9, 2007 7:19 PM
سلام بر مسیح علی نژاد و همه عزیزانی که معرکه ای گرفته اند بر سر این عکس ها.
فرامرز میراحمدی رو من از نزدیک می شناسم، همون عکاس بخت برگشته ای که هم غیر حرفه ای شد در این مطلب مسیح و هم مخاطبین مسیح ازش متنفر شدند! میراحمدی یه عکاس هنریه تا یه عکاس خبری و یا هر چیز دیگه ای. متاسفانه یا خوشبختانه من با هیچیک از شما موافق نیستم.
خبرگزاری فارس در شیراز سال گذشته هم پس از رخ دادن این فاجعه دقیقاً به همین اندازه به موضوع پرداخت و مطمئناً هیچ پشت پرده ای در پرداختن به این عکس ها وجود نداشته.
حالا اگه کسی دلش برای شان و منزلت ایرانیان در دنیا تالاپ تالاپ میزنه باید به جاهای دیگه ای فکر کنه و به مسائل مهمتری گیر بده.
پاسخ :
دوست عزيز خودت پاسخ خودت را دادي .يعني چون ايشان را مي شناسي هيچ خطايي را از ايشان نمي پذيري ...اين كه راهش نيست فردا ممكن است من هم اشتباهي كنم چون مرا مي شناسي ، هر ايرادي از من پذيرفته است؟ . ..من در نيت خيرش شكي ندارم اعتراض فقط به شيوه هاست كه كودكان را وادار به بر انگيختن ترحم ديگران كرده ايم در حالي كه عكاس مي توانست كودكان را بدون در آغوش گرفتن عكس شان در كادري قرار دهد كه همان قاب عكس هم در گوشه اي از كادرش مي نشست .
ممنونم از تحمل ات براي نقد دوستان. اگر لحن من هم بد بود با مصداق تذكر دهيد مي پذيرم .
هاشم حکمه | December 9, 2007 7:21 PM
salam va... ( man khoobam aziztarin,negaraan nabaash aabji)
neda | December 9, 2007 7:25 PM
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
يار دبستاني تو | December 9, 2007 7:36 PM
اولا شما كه بي هنري لطفا به هنر ديگران خورده نگير
اگر دلت از جاييي يا از كسي پر است سر اين عكاس تلاش گر كه خواسته دل تو و امسال تو كه راحت نشسته اي در خانه ات تكان بدهد
وظيفه عكاس همين است اگر عكاس براي خوشايد ديگران كاري غير واقعي ميكرد مثلا عكس كس ديگري را جاي عكسهاي واقعي آنها مي گذاشت ايراد داشت
شما بجاي سخنان احساسي كمي فكر كمك به آنها باشيد
دوست عزيزم :
من همچنان به آن عكاس عزيز احترام مي گذارم اما اين شيوه را اگر شما مي پذيري كه كودكي را وادار كني تا بر صورت سالمش با حسرت نگاه كند تا ما را تكان دهد لعنت به ما كه تا كسي ترحم ما را بر نيانگيزد تكان نمي خوريم ...كمي واقع بين باشيم مسوليت ما چه شد پس ...يعني مسوليت تكان دادن ما به عهده گردن كج همان كودك افتاد ؟ حالا من احساسي فكر كردم يا شما كه مي خواهي با بر انگيختن احساس ملت آن هم به واسطه همان كودكان بدبخت كاري بكني؟
ممنونم از پيامت .
يه عكاس | December 9, 2007 8:57 PM
سلام..صبح در اعتماد ملی همین مطلب بچه های سوخته را خواندم شب هم در سایتت..اینکه نشد یه کار درست حسابی...از طرفی تازه چهرهای این بچه ها از چشامون رفته بود که شما آن را برگرداندید البته از واقعیت گریزی نیست..همزمان با آتش گرفتن این بچه های معصوم هیچ مسیولی حتی توضیحی ندادند حالا بعد از این مدت من هم دلیل پخش این تصاویر را نفهمیدم..شاید پیش در آمد برکناری وزیر آموزش و پرورش !!!!
: پاسخ
حق با شماست خيلي كم پيش مي آيد كه مطلب وبلاگ و روزنامه ام يكي شود.پوزش.
saman | December 9, 2007 9:39 PM
1)پاسخ به آنوني موس: دوست بسيار خوب من بگذار مسيح همينگونه بماند. بگذار من مخاطب با نامرتبي مسيح بسازم ما مسيح را همينگونه شناختيم و مخاطبش شديم. چه! بعضي وقتها كه احساس مي كنم دارد حرفه اي تر برخورد مي كند به دلم نمي نشيند. 2)پاسخ به احمد: كامران نجف زاده مهمانمان بود و ما به حرمت او سرپا ايستاديم اما مراتب مهماني را رعايت نكرد! گوئي آمده بود نيش بزند و برود 3)پاسخ به داوود مراديان: اي كاش نوع عقده نجف زاده و مسيح را هم مشخص مي كرديد تا تفاوت آنها را هم بدانيم
سلامت | December 9, 2007 10:53 PM
((من احمق را دیدم که ریشه می گرفت و ناگهان مسکن او را نفرین کردم*فرزندان او از امنیت دور هستند و در دروازه ها پایمال می شوند و رهاننده ای نیست.*که گرسنگان محصول او را می خورند، آن(محصول احمق)رااز میان خارها می چینند،ودهان تله برای دولت ایشان باز است)کتاب ایوب نبی.باب 5.آیات3تا5.
مسیح جان.
جان سخنی را که خواستم بنگارم . این آیه فرمود . دیگر نیاز نیست . زحمت بکشم.
ما فرزندان احمقانیم(البته نه پدر و مادر حقیقیمان)(پدر و مادر دولتیمان!).
پس جان در بلا نهادیم.
دلیل برای ناخوش شدن با دیدن این صحنه ها نیست.
فارس پرونده سنگینی دارد.
از یک سو تهمت زدن به مردانی چون خاتمی و هاشمی و....مویز گویی از احمدی نژاد و حواریون او!!!!
از سوی بالا بردن نانسی عجرم تا سر حد حواریون احمدی نژاد!!
از سوی دیگر هم این.
عجب ندارد. حسرت دارد که چرا.......!؟
puya | December 9, 2007 11:30 PM
سلام
دوست گرامی شما می توانید ارتقا یافتن رئیس اداره درودزن را بعد از حادثه تحلیل کنید شما لازم است و ازت انتظار می رود سوء مدیریت سازمان استان فارس را تجزیه و تحلیل کنی که چرا در مصاحبه ها می گفتند حادثه بسیار جزئی بوده است و اکنون پس از یک سال عکسها که روی سایت ها رفت عمق فاجعه مشخص شد پس به عکاس دست مریزاد و از شما هم خواهشمندیم مدیریت استان را به نقد بکشید تا بیشتر باعث خشنودی دلهای فرهنگیان و خدای ایشان شوید
شفاف | December 9, 2007 11:41 PM
سلام.
عكسها بسيار تكان دهنده بود. كاش شما آپ نمي كردين!
.
.
نمي دانم عكاس چه ترفندي به كار برده كه موفق به عكاسي شده است.
.
.
يا علي.
شيدا | December 9, 2007 11:50 PM
انجمن حمايت از حقوق كودكان به اين مطلب لينك داده است.
http://www.irsprc.org/2007/12/196.php
انجمن حمايت از حقوق كودكان | December 10, 2007 2:25 AM
آفتاب به اين مطلب لينك داد:
http://www.aftab.ir/articles/politics/iran/c1c1197209887p1.php
http://www.aftab.ir | December 10, 2007 2:34 AM
اطلاعات به اين مطلب لينك داد:
http://ettelaat.net/07-december/news.asp?id=25533&=Iran
اطلاعات | December 10, 2007 2:37 AM
تکان دهنده بود...سلام
رضا مهدوی هزاوه | December 10, 2007 5:04 AM
خسته نباشى و خوش باشى.وقتى حادثه آن مدرسه در چهارمحال رخ داد يادداشتى نوشته بودم با عنوان "اگر دلمان از سنگ نيست ..."و آرزو كرده بودم دعواى سياست جايى براى چاره جويى دردها باقى بگذارد.براى تو هم آرزوكنم، از آن جمله كه دعواى سياست بگذاردبازهم به دردهايى از اين دست برسى،
پاسخ:
ممنونم برادر شايد همان موقع يادداشتتان را در آفتاب يزد خواندم اما از امروز بيشتر مي خوانم اگر بيشتر بنويسيد.
صالح | December 10, 2007 7:27 AM
با سلام و تشکر از اينکه به وبلاگ بنده سر زديد.
خوشحال مي شوم باز هم مرا در اين زمينه را هنمايي فرماييد.
الف | December 10, 2007 10:07 AM
سلام مسیح عزیز...اصل مساله همانست که قبلا هم در کامنت دندان سیاستمداران گفتم بقیه اش حاشیه است که از آن ناشی میشود....کار در رسانه بدون داشتن دانش آکادمیک و اصولی یعنی خرابکاری...گند زدن ...رعایت اصول اخلاقی و انسانی را نکردن ..فرقی هم نمی کند سهوی باشد یا عمدی مهم اثرات نامیمونش است که میگذارد...قطعا ما در فتوزورنالیسم چیزی به عنوان بازسازی صحنه و تهیه عکس خبری از آن نداریم ...چون اینجور عکسها که ناشی از دخالت و صحنه آرایی عکاس هست دیگر شان خبری ندارد...در عکاسی خبری اگر قرار است در یک کادر مغبون بودن و حسرت و غم یک فرد سوخته را نشان دهیم کادر و شات باید با مهارت طوری تنظیم شود که فقط و فقط با استفاده از سایر اکسسوری های صحنه و آوردن آنها در کادر این کار صورت پذبرد...ولزوما تمام این اکسسوری ها باید هم به لحاظ جنس و هم به لحاظ مربوط بودن و طبیعی بودن حضور در لوکیشن و نما رئال باشند(مثل عکسی که اگر اشتباه نکنم دوست عزیزم وشهید پرکشیده سیدمهدی میرافضلی_که همین چند روز پیش دومین سالگرد عروجشان در سقوط سی130 بود و نمیدانم چرا این قصه را هیچ نگفتی مسیح؟-در زلزله بم گرفته بودو مردی را نشان میداد که طفل مرده اش را بر دست داشت و نگاه حسرت آمیزش به مردی دیگر بود که دست دختربچه اش در دست و در گوشه تصویر لابلای خرابه ها دنبال چیزی میگشت....عکاس فقید ایرنا که خود فارغ التحصیل فتوزورنالیسم هم بود به زیبایی هر چه تمام تر کادر را انتخاب کرده بود و با کمک آن مرد و دخترکش به عنوان یک آکسسوری رئال به نسبت سوزه اصلی و فوکوس عکس (مردی با پسرک مرده اش بر دست) این دریغ را تصویر کرده بود.... در ضمن مسیح عزیز...هدف از کامنتها در واقع اصلی ترین وجه تمایز رسانه الکترونی یعنیinteractive تعاملی بودن آن است پس لطفا آنهایی که نیاز به پاسخ یا اظهار نظر دارد را حتما دریاب...که البته تا حدی این لطف را به نظردهندگان ونیز پویایی رسانه خود داشته ای تاکنون ....
پاسخ:
به گمانم اصولي ترين و اساسي ترين نقد از شما بود كه دليل زير سوال رفتن شان خبري را واضح بيان كردي و خرسندم كه اينجا باب بحث باز شد تا فردا ما نيز به سادگي به صحنه سازي بر نياييم به نام حرفه اي گري ..
براي برادران و خواهران سوخته در آتشم حق با شماست .كوتاهي كردم كه هيچ ننوشتم اما نه آنكه به يادشان نبودم اين هم مطلبي كه آن سال برايشان نوشتم نازنين:
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/more/5720/
فرجام کمانه | December 10, 2007 11:36 AM
Dorood
Ey vay bar ma ke ingoone tishe bar risheye jahanehaye vataneman mizanim. ey kash roozi befahmim ke che genayati mortakeb shodeim, bashad ke goosheyi az gonaheman kaste shavad
Dastanetan Por Tavan
الهام و احسان | December 10, 2007 11:50 AM
با سلام و احترام
… دنيايي حرف دارم و مجالي اندک … من خودم هم از حادثه ديدگان سوختگي در حجم زياد هستم . 60 درصد و آنهم اتفاق در کودکي در سن ۷ سالگي . بنابر اين کاملا" شرايط آن دختر بچه را درک مي کنم . اما به نظر من مقايسه اينکه من چه بودم و چه شدم ( چه زجري کشيدم تا شما همين صورت دفرمه را مي بينيد ) هيچ مانعي ندارد . البته که سودي هم ندارد . ولي بهترين کار در حال حاضر فقط تقويت شرايط روحي و خروج از انزوا و درک شرايط روحي حساس اين بچه است . ولي من مي فهمم که تا خلق همين صورت داغون هم چقدر طفلي زجر کشيده و هزينه کرده و دکتر ها سعي و تلاش کرده اند . لطفا کمي هم رو راست باشين و ذهن خود را درگير توهمات سينمايي و … ننماييد . با احترام شهرام صاحب الزماني اراک
shahram sahabzamani | December 10, 2007 12:15 PM
مشکل ما اینست که عادت کرده ایم هرچه وبلاگ نویس نوشت و کمی هم پیاز گذاشت کنارش تایید کنیم.تحقیق که هیچ. کسی حتی حاضر نیست به خودش زحمت فکر روی حرف های طرف را بدهد.زیر سوال بردن کار عکاس در این مورد خیلی رقت انگیز است همانطور که عکس ها! ولی اگر کسی مسئول است والدین بچه ها هستند که نمی بایس اجازه می دادند مثلا!! وگرنه عکاس فقط وظیفه اش را انجام داده. شما راضی می شوید از فردا منصور نصیری بیاید در فوتو بلاگ به جای گذاشتن عکس ها فقط آن را برای شما توصیف کند؟
پاسخ:
اگر هنر تنظيم كادري كه هم قاب عكس در گوشه اي از آن باشد و هم صورت سالم كودك نبود كه من هم مي شدم عكاس و عكس را مي دادم دست بچه مي گفتم زار بزن تا عكسم زيبا شود.
دوست عزيز من هم نمي گويم صد در صد درست مي گويم اينجا به جز نظر
موافق ، نظرمخالف هم مي بيني ...صبور باشيم . يعني به همين راحتي ديگراني كه اينجا نظر داده اند را متهم به بي فكري نكنيم و خود را صاحب انديشه.
نمي شود كه يكي از يكي متنفر شود و ديگري او را بي فكر بخواند و بعد ...
من هم كه در مطلبم نوشته ام : در نيت خير عكاس شكي نيست " پس لطفا شما هم صبوري كنيد و مدارا با ما. ...
milad | December 10, 2007 12:46 PM
در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست.
"دکتر علی شریعتی"
فیروزه عسکری | December 10, 2007 3:14 PM
تنها اينجا نيست و اين اولين بار نيست كه از كودكان استفاده ميشود براي نان!! خوردن ...لينك زير را ببينيد چه ميكنند با اين ...
http://www.mdig.com.br/
sykbu | December 10, 2007 3:57 PM
با انتشار نامه محرمانه سخنگوی اعتماد ملی به مشارکت به روزم :www.safirr.blogfa.com
سفیر چپ اسلامی | December 10, 2007 4:28 PM
آقا ميلا ديديد كه آقاي منصور نصيري هم حاضر نيست كاري كه اين عكاس كرد هرگز برايش رخ دهد...باز هم آدم خوش فكر ديگر را معرفي كنيد تا باور كنيد كه براي كودكان زود است كه در صحنه سازي ها شريك شوند و محرك من و تو باشند.
فيروزه | December 10, 2007 4:34 PM
The photographer just projected the reality. I think you lost the point and talking about not very important aspect of issue. One image Does what thousands word can not.
Reza- London | December 10, 2007 7:06 PM
سلام
با مطلبی با عنوان
(((زیبایی یا مُد؟ احساس اشباع یا احساس خلاء؟)))
به روزم
مهدی
[گل]
مهدي | December 10, 2007 7:07 PM
از اين نوع عكاسي كه سوژه را تحقير، تحميق مي كنند ماشااله در ايران فراوان است. مصاحبه هاي تلويزيوني و راديويي در ايام مختلف كه حرف توي دهان مردم مي گذارند اين چنين است.
اردشير واحدچي | December 10, 2007 10:30 PM
سلام گل من . نميدانستم كه خانه عوض كردي عزيزم.مبارك است اينجا...مثل هميشه نوشتهات را بلعيدم، حساس و ظريف و خوبي مثل هميشه...مثل گذشته و دلم برايت تنگ شده.براي ديوانهبازيهايت براي اينكه بگويم : « روانياي مسيح...» و تو بزني زير خنده .
فهيمه | December 10, 2007 11:40 PM
به مسیح : اول اینکه من هرگز افراد را متهم به بی فکری نکردم.کسی که اصلا ذهنش نمی تواند همه ی ابعاد یک قضیه را در نظر بگیرد بی فکراست که ابدا منظور من این نبود.مخاطب من کسانی بودند که قدرت درست فکر کردن را دارند(مثل شما) و یا حداقل ادعای آن را دارند ولی به راه غلط می روند حالا به هر دلیل.عمدی یا سهوی! دوم اینکه یادتان باشد که جنابعالی هم اگر منطقتان بر احساس های ظریف زنانه تان غالب بود مسلما محتوای مطلبتان اینقدر تراژیک نمی شد و شاید بیشتر به دنبال چرایی واقعی می رفتید.البته اینکه چقدر احساسات را در نوشته هایتان دخالت می دهید و با مغلمه ای از واژهای زیبا اینجا می کارید این به خودتان مربوط است. اما مطمئن باشید همیشه احساسات منطبق بر واقعیت ها نیستند.
این کار یک مستند سازی بود که شاید بعد ها بیشتر ارزشش را بدانید.
milad | December 11, 2007 9:25 AM
به فیروزه :
خیلی جالب است شاید شما خط زیر آن حرف منصور را نخوانده اید که البته به نظر من یک تناقض آشکار است. او می گوید : اگر صورتم سوخته و نابود شده بود، به هیچ قیمتی دلم نمی خواست قاب عکسی از صورت سالمم را به دست بگیرم – یا به دستم بدهند- و در برابر دوربین بایستم.
اما شاید اگر کسی می خواست یک روز از زندگی ام را مستند نگاری کند، موافقت می کردم. من از منصور اینطور می پرسم حالا اگر صورت شما خدایی ناکرده سوخته بود و یک نفر می خواست مستند سازی کند از زندگیتان چه می کردید؟اینجا جواب آری است یا نه خیر؟
فیروزه عزیز این عکس ها که در 7..8 سالگی از این بچه ها گرفته شده به مثابه ی یک مستند سازی از زندگیشان است.زندگی ای که اینطور ادامه دارد.
milad | December 11, 2007 9:32 AM
به مسیح :
من پی نوشت شما و تکیه بر نقد منصور را حالا دیدم.
برداشت شما از حرف منصور یک سوء برداشت در جهت تایید حرف های خودتان محسوب می شود.همین.منصور نصیری هم این را می داند و شاید هم می دانست!..منصور زیر این جمله که شما در بلاگتان آورده اید جمله ی دیگری هم گفته که ناقض, و اگر مثبت نگاه کنیم یک جور تبصره برای آنست.بهتر این بود که هر دو جمله را می آوردید.
این احساس که جنابعالی خواننده را ... تصور کنید هم تا اندازه ای رقت انگیز است.
شاید این ترفند ها دیگر قدیمی شده باشد برای تحمیل نظر ها به افراد.
pasokh:
shegefta ke man an ghesmati ke mansoor khan kare akkas ra taid kardan ra dar pey nevesht kamel avardam vali mokhalefatash ra nimeh avardam...pas nemifahmam manzoorat az....
mamnoonam az shoma va mesle hamishe ghadamat khosh...
milad | December 11, 2007 12:15 PM
به مسیح :
شما جای جای نوشته ی منصور را بگردید نمی توانید جمله ای را پیدا کنید که اگر خود آقای نصیری هم موقعیت این عکاس را داشتند این عکس ها را چه بسا تراژیک تر نمی گرفتند.منصور فقط خودش را جای بچه های گذاشته و نه جای عکاس!
عذر بابت پر حرفی.
milad | December 11, 2007 12:20 PM
سلام دوباره....عزیزی بنام میلاد که از مستند سازی صحبت کرده اند خوب است به این نکات هم تامل داشته باشند...اصولا کارویزه یا function عکاسی خبری صرفا به تصویر کشیدن رویدادهایی است واقعی که دارای ارزش های خبری لازم باشندیعنی یک روایت تصویری از رویدادی که مخاطب آنجا نبوده و عکاس بوده است. بدون دخل و تصرف کارگردانانه از سوی عکاس برای شکل دهی یا صحنه سازی....(دقت کنید که منظور کارگردانی هنری انتخاب کادر یا شات نیست بلکه مراد کارگردانی چینش عوامل صحنه است) وبازدقت کنید که عکس خبری با عکس برای روزنامه یا رسانه در برخی جاها تفاوت ظریفی دارد که ممکن است عکاسان عزیز ما را گاهی به اشتباه بیندازد مثال: عکاس فلان روزنامه همراه مصاحبه گر به دیدار عزت الله انتظامی میرود و مصاحبه خوبی میگیرند بعد هم از استاد انتظامی خواهش میکنند که در چند حالت مختلف مثلا در حالیکه به یک چنار کهنسال تکیه داده و...عکس بگیرند تا روی جلد ویزه نامه "یادمان استاد" کار شود...این عکس هم در روزنامه کار میشود و لی شان آن "عکس خبری" نیست ...عکس برای مصاحبه است...عکس خبری صحنه ای است که یکی از بچه های انجمن هنرمندان دارد در گوشی به انتظامی چیزی را یاد آوری میکند و پسر هاشمی رفسنجانی در حال توضیح چگونگی عبور مترو از کنار تئاتر شهرو کم خطر بودن آن است...راه حل اینکه این عکس خبری میشد فقط این بود:با هماهنگی خبرگزاری فارس این طفلکان در حالیکه قابهای عکس خود را بر دست داشتند در یک راهپیمایی نمادین از مدرسه تا روبروی اداره آموزش و پرورش محل خواستار احقاق حقوق خود و تامین استانداردهای ایمنی محیط مدارس نیز شناسایی و برخورد با مقصران میشدند آن وقت عکس خبری این مراسم میتوانست نشان دهنده روایتی از راهپیمایی بچه ها و همینطورمضمون مورد نظر عکاس باشد....(توجه فرمایید که منظور من تایید این روش نیست بلکه به لحاظ تطابق با تعریف آکادمیک عکس خبری گفتم).....دوم اینکه حتی برای ساخت فیلم مستندبازسازی های غیر طبیعی که با سینما حقیقت و مستندهای رفتاری فاصله دارد نباید وجود داشته باشد "باری همپ" مستند ساز معروف در کتاب "ساختن فیلم مستند" میگوید :(فیلمهایی نظیر "کرام ول" طولانی ترین روز" jfk" و غیره آثار مستند نیستند.این فیلمها اگرچه ممکن است با رویدادهای واقعی مرتبط باشند امامقید به واقعییت تاریخی نیستند بلکه آثاری داستانی اند که از زندگی افراد حقیقی و از رویدادهای واقعی استخراج شده اند. مستند همان اندازه واقعی است که یک بطری واقعا از مخزن نوشابه پر شده است. اینها همان تصور سازندگان فیلم است که میکوشند شمارا متقاعد کنند که موضوعی را چیزی بدانید که نیست--ص16) باری همپ در باره ساخت مستند رفتاری مخصوصا از کودکان مینویسد((من در یکی از فیلمهایم "کودک خردسالی در حال...a young child is ";که از ساخت آن به خود میبالم نشان دادم کودکان چگونه رشد میکنند...تا قبل از این فیلم افراد اسیر آثاری چون "دوره ها و مراحل ages &stages" اثر گروه مکگراهیل بودند..آنهاکودکان را مجبور به انجام کارهایی میکردند که به اصطلاح متخصصان تشخیص میدادند .---همان ص17) در جای دیگر میگوید ((هدف از مستند سازی رفتاری این است که آدمها را به همان صورتی که هستند نشان دهد....از دیرباز در فیلمهایی چون "مادری که بچه را میشوید " اثر ادیسون تا فیلمهای "نانوک " اثر فلاهرتی "در خیابان" اثر لویت" وقایع نگاری یک تابستان 1960" اثر روچ و مورین "اقلیت آبی" اثر گالان و....وجود داشته است.همان ص39)) بنابراین حتی با اغماض برای ساخت یک مستند فیلم حرفه ای هم نمیتوان این اقدام را تایید کرد عزیز....
فرجام كمانه | December 11, 2007 12:42 PM
ايكاش به جاي نشان دادن عكس بچه ها صدايشان را مي شنيديم وگوش مي كرديم حرف دل كوچكشان را...
شيرين ناز | December 11, 2007 12:47 PM
از سوژه مذکور تشکر می کنم . حقوق کودکان و معلولان جدا مغفول مانده . اگر تابحال روی صندلی چرخدار نشسته بودید متوجه می شدید که در شهری مثل تهران ، اصلا انسان هم محسوب نمی شوید .
چرا مدیران شهری و مملکتی ما به حقوق افراد آسیب دیده بی توجه هستند ؟ این سوژه ای انسان پسندانه است . نوع دوستی شما مورد پسند است .
علی آقاجانپور | December 11, 2007 2:05 PM
شما اهل کدوم روستا هستید
pasokh:
قمی کلا
نوشیروانکلا | December 11, 2007 4:25 PM
چرا نباید نقد رو متوجه شخص "هم" کرد ؟ من با این فرهنگتون موافق نیستم، تا عمل شنیعی از کسی سر می زنه می گن بابا ما که می دونیم نیت خیری داشته... و فلان و بهمان... احترام شخص جای خودش، حرفه ای بودن و سابقش هم جای خودش، وقتی یه کار غلط رو انجام میده باید توبیخ بشه، اگر کار غلطش غیرقانونی نیست (که معمولا نیست) و دولت لاجرم کاری نمی تونه علیهش انجام بده، این رسانه ها و افکار عمومی هستند که باید "تقبیحش" کنند. من تاکید می کنم روی همین کلمه : تقبیح. تو تکرار کردن اینکه نیتش رو خیر فرض کردی دیگه بعضی وقت شورش رو در می آری. نه فقط تو، خیلی ها. انگار که طرف شاهزاده ولز تشریف دارند و خدا نکرده نباید به قبایشان بر بخورد. همه احترام به انسانیت ها تمام شد ماند این یک نفر که احترام و عزت و نفسش را گرامی بداریم؟ جالبه،از زمان پیامبر نقل میشه که وقتی کسی در مدینه زنش رو ازار می داد چنان بین مردم تقبیح می شد که پسر همون مرد روش نمی شد تو محل سرشو بیاره بالا و اتفاقا همین جو باعث شد پیامبر فرهنگ جاهلی رو نسبت به زنان منسوخ کنه در بین مسلمانان حداقل صدر اسلام. رفتاری مثل رفتار این عکاس یک کار شخصی نیست که از رسوا کردن عاملش پرهیز کنیم، اتفاقا این جور مسائل رو باید جار زد . به آمریکا و اروپا نگاه کنید ببینید چه طور نقد می کنن، کافیه طرف یک عمل قبیحانه انجام بده تا ابروش رو ببرن، یه کاری می کنن طرف دیگه تو هیچ رسانه ای جرئت اظهار نظر نداشته باشه. من نمی خوام پیاز داغشو زیاد کنم و از کاه کوه بسازم، حالا یه کاری کرده، یه عکسی گرفته، ولی مهم تر از کار اون که برای من خیلی تعجب بر انگیز بود، بیشتر این حرف ها و این جانب داری ها از شخص عکاسه، ظاهرا ما ایرانی ها حتی توی نقد کردن هامون هم تعارفی هستیم، البته وقتی ما به همه چیز این دنیا چاشنی ایرانی بودن اضافه می کنیم، مسلما نقد هامون هم ایرانیزه می کنیم.
جالبه در پانوشت هم می نویسه "دوستان فلان کنند...." ...بخشنامه است خانم علی نژاد ؟ جدیدا ارسال شده حتما. دیگه نحوه نقد کردنمون هم باید نویسنده وبلاگ تعیین کنند، حتما شیوه ای که ایشون در نقد کردن دارند قابل قبول و شیک و تمیز و آکادمیک و ژورنالیستیه و برای ما آفتاب خورده و خیابونی.
نه من و نه هیچ کدوم از کسانی که "علاوه" بر شیوه ، به شخص هم اعتراض داشتند نه از اون عکاس متنفرند نه بیزار . اتفاقا شمایید که دارید به این تنفر دامن می زنید. (بر فرض هم که تنفری ایجاد شد، یعنی شما انقدر نسبت به ایجاد تنفر در بین افراد و جوامع انسانی مسئولیت پذیر و متعهد هستید؟ حتما هستید که انقدر نگران آن عکاس می باشید. .... همه موتورهای تولید تنفر در مملکت خاموش شد و ماند این یکی...حتما به خاطر تیزبینی شماست که حتی یک مورد هم از قلم نمی اندازید و یک نفر هم برایتان یک دنیاست....پس خوشا به انسان دوستی شما)
خطاب به همه دوستان "عزیز" که قصد اظهار نظر در این وبلاگ دارند، لطفا قبل از گذاشتن هرگونه کامنت، به بخشنامه های الصاق شده در بورد پانوشت دقت نمایند.
با تشکر.
pasokh:
khoosham amad az eterazat. bi taroof taslimam baradar.
رضا عظيمي | December 11, 2007 7:47 PM
سلام. تصاویر دلحراشی بودن.
خوشحال میشم نام وبلاگم ار در لیست دوستان خودتون درج کنید/
بندرجاسک | December 11, 2007 8:30 PM
افرين به اين عكاس بزرگ مرد كه چنين تصاير تكان دهنده ايي گرفت آفرين!! شما هم بجاي نشستن و از بيرون گود حرف زدن داخل شويد برويد محل زندگي آنها و تخصصتان را بكار بگيريد شايد آن عكاس نيز به فلم شما ايرادات زيادي داشته باشد
پاسخ"
آفرين به همه بزرگ مردان هنرمند و همچنين تقدير از قدرداني شما.
مونا رضواني | December 11, 2007 10:20 PM
اين عكسها جاي دوري نيست بر روي طاقچه خانشان است و آنها عكس خود را هر روز مي بينند دليلي نيست براي پنهان كاري و يا ترس ...آنها مي دانند كه چه بلايي سرشان آمده
حال يك سوال اگر اين گزارش عكس عالي را روزنامه اعتماد ملي چاپ كرده بود باز مثل مرغان خود را به اين ور آن ور مي زديد يا هر روز شماره حساب براي كمك به اين كودكان اعلام مي كردي
به نظرم سوژه ديگري براي معروف شدن خود دست و پا كنيد
پاسخ:
صبوري كن برادر ...غريبه نيستم نه با آن كودك و نه با عكاسي كه هزار بار از زحمت اش تقدير شده ...تو هم به سوال اولم پاسخ دادي يعني اجازه مي دهي نازنينت در برابر همين دوربين ها التماس كند ، گدايي كند تا ما شماره حساب برايش باز كنيم...؟.
hojatminaee | December 11, 2007 10:28 PM
نه با همه كس مى شينى
نه سر به هر كس مى زنى...
رهگذر كوچه بارانى... | December 12, 2007 8:02 AM
صحبت از كودكان است . استفاده نا به جا از آنها..گفتم شايد اين خبر بيشتر به غمتان بيافزايد ..(هر چند كه دوست ندارم ا ين را )...دوستي مي گفت
جسد دو كودك ناپديده شده و ظاهرا ربوده شده از جلوي يك مهد كودك در مركز شهر اهواز در پشت قبرستان شهر پيدا شده اند بدون كليه...مي بيند چه روزگاري ست نازنين
يكي خود مي سوزاند
يكي ميزند لبخند...
sykbu | December 12, 2007 11:50 AM
جاهای مختلف در این باره خوندم، اما هیچکس از این زاویه نگاه نکرده بود.
خیلی وحشتناکتر شد...
صادق | December 12, 2007 5:13 PM
سلام مسیح
عزیزم معرکه نقد عکس های میراحمدی نگون بخت که همچنان باقی است؟ من هم با شما در بسیاری از زمینه ها موافقم، اما اعتقاد دارم تکرار این عکس ها و یادآوری زجری که آنان می کشند برای گدایی و دادن و ستاندن شماره حساب نبوده و نیست.
مسیح بهتر از من و ما میدانی که جامعه ما حافظه کوتاه مدت و بلند مدت ضعیفی دارد و تنها وقایعی را برای همیشه در خاطر خود ثبت می کند که برگزیده باشند! می دانم که می دانی که چه می گویم.
من هم گزارش هایی متعدد در روزنامه تحلیل روز شیراز از این دانش آموزان کار می کنم تا آقایان بدانند که ما یادمان هست در جایگاه تعلیم و تربیت نوگلان ایران اسلامی آنان می سوزند و ...
مسیح شاید برایت جالب باشد بدانی در مهد گل بلبل شیراز شهر راز و در کلانشهری که ادعای پایتخت فرهنگی بودنش گوش فلک را کر کرده همین امروز در مدرسه تیزهوشانش چراغ علاء الدین گذاشته بودند برای گرم کردن دانش آموزان ممتاز دیار ملاصدرا! شاید گزارش آن را روی وبلاگم گذاشتم تا ببینید و بدانید چرا کودکان درودزنی همچنان تکرار می شوند.
مسیح، نه من و نه تو نه هیچ خبرنگار دیگری از مردمانمان سوژه نساخته و نخواهیم ساخت برای گدایی و یا بالا رفتن و مشهور شدن خودمان. ما پیش از آنکه بیائیم به قلممان قسم خورده اند و ما پیروان آن قسم به این قلم ها هستیم.
مسیح، اگر ایمان نداشتم به نیت خیر میراحمدی، تو و دیگران اینگونه بر نمی آشفتم از این معرکه. بر من ببخش زیاده گوئیم را.
هاشم حکمه | December 12, 2007 7:21 PM
وقتي يك اخراجي، يك شبنامهنويس، يك زيرآبزن ميخواهد درددل كند، باور كنيد خيلي سخت است.
آنهم درست روزي كه همه جشن سالگرد ميگيرند.
جشن سالگر روزنامه اصفهان زیبا
جشني كه تو هم دعوت شدهاي اما براي چه را نميداني؟
××××××××××××××××××××××××××××××××
درددلهاي يك اخراجي در روز جشن سالگرد
صدرا مجد | December 13, 2007 12:37 AM
gedayee kardan va gardan kaj kardan addi shode fekr konam dar sarzamine eslami....khane az paybast viranast azizam,,,rasti yebar oomadi be man sarzadi dige nemiay????
پاسخ:
به چشم
khatoon | December 13, 2007 5:10 AM
عصر ما عصر فریبه
عصر اسمهای غریبه
عصر پژمردن گلدون
چترهای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق
بشینیم توی یه قایق
بزنیم دلو به دریا
من و تو، تنهای تنها
خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره، پرده
قفسا، پر پرنده لبای بدون خنده
چشما خونه سواله
مهربون شدن محاله
نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی...
الهام و احسان | December 13, 2007 5:42 AM
سلام به مسیح عزیزم
خواهر خوب و نازینینم
تپش لحضه های ملموس خدا همیشه به آزادی خطم می شه.
به فرموده یکی از استادانم بزرگترین چیزی که ما از خدا داریم مختار بودن در تصمیماتمان هست که به واسطه خداوند به خدا ختم خواهد شد.
خواهر عزیز خودم
من با مطلب((.......))؟!آپ شدم
منتظر نظرتم
puya | December 13, 2007 10:59 AM
سلام مسیح عزیز
کتابت به دستم رسید.سرکلاس بودم نمی دونی که کلمات می بلعیدم نمی خوندم که.
یه دنیا ازت ممنونم،سربلند باشی و پیروز
فهمیخته | December 13, 2007 1:30 PM
با سلام، یک طرح بزرگ فرهنگی در جریان است. برای فراگیر شدن این طرح به یاری بزرگوارانی چون شما نیازمندیم. لطفا همراهی فرمایید.
برای اطلاعات بیشتر سایت زیر در دسترس است :
http://tarhesimorgh.blogfa.com
Anonymous | December 14, 2007 4:35 AM
کار عکاس کاملا حرفه ای و به جا بوده .خیلی از خبرنگاران مشهور جهان نیز دست به چنین کاری زده اند.به راستی اگر این عکسها نبود اینگونه انفجار و احساسات سنگ شده از شنیدن خبرهای فراوان جنگ و کشت و کشتار درعراق و افغانستان و فلسطین و ...به درد می آمد؟
دست عکاس درد نکند.
مسیح جان بد حاشیه ای درست کردید ولی خب شاید این نگاه ویژه شماست دیگر...
اندیشه ورز برنا | December 14, 2007 5:56 PM
من تازه دارم متوجه ميشم كه چقدر از شما ها متنفرم....
اين دانشجوياني كه همه جا پر شده از صداي آزادي اونا و همفكرانشون و هي آزادي دانشجو ميگن...بي فرهنگ ترين ...بي ادب ترين.... بي دين ترين دانشجو ها هستن
انجمني ها مراسمي ندارن كه توش كسي رو ضرب و شتم نكنن
كمونيستها و.. هم همينطور...منها شماها پروپاگاندا ي بزرگي داريد
عاقبت از آن متقين است
محمود ارجمندي | December 14, 2007 10:20 PM
سلام مسیح نازنین
کم پیدا شدی و من هم دلتنگ. گفتم سلامی بدم :)
ثمين | December 15, 2007 5:28 PM
سلام
چندی پیش در یکی از کامنتها این لینک
http://www.emadbaghi.com/archives/000973.php#more
را برات گزاشته بودم.
بی تفاوتی توبرای من خیی عجیب بود.
پاسخ:
و بي توجهي شما عجيب تر چون بنده تحت تاثير همان كامن شما يك مطلب نوشتم كه تقديم به دختر عماد باقي كردم ..گزارشي بود از كافه كتاب هاي لندن . بخوان دوباره . فقط يادم رفته بود از شما تقدير كنم بابت ان كامنت .
مرتضی | December 15, 2007 11:07 PM
در اعتماد ملی که نیستی ،در آخرین مطلبت هم که بغض کرده ای و کامنت راهم تعطیل کرده ای،غمگین هم که هستی... خوبه اینجا هستی که اقلاً از حالت با خبر باشیم.
دیدار می نمایی و بزهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی...
رهگذر کوچه بارانی | December 16, 2007 12:39 PM
کامنت من قدری بی ربط است خواستم بابت تبریک تولد پسرکم تشکر کنم . امیدورام سلامت باشید و دلتنگ پسرکتان نباشید .
آلوچه خانوم | December 16, 2007 4:08 PM
مصاحبه اينترنشناليست با مسيح علي نژاد:
http://www.mywire.com/pubs/NewInternationalist/2007/11/01/5187936
مصاحبه | December 17, 2007 3:18 AM
دل ما تنگ ... دل ما خون ... اين همه درخت آذين بسته را چه كار آيد؟ ... دلت جوب ميدان وليعصري نمي خواهد؟!
علي شيروي | December 17, 2007 5:00 AM
سلام خواهر عزیزم
من غمگین بودم و تو مثل یه خواهر!نه .واقعا به جای یه خواهر دوست داشتنی به من آرامش دادی و از تابوی غم رهانیدی و آرامش رو به دریای دلواپسی های بی ربط من شانه گرفتی و آرامش رو برا من به هدیه آوردی و الان دیدن ناراحتی و غم تو برام گرون تموم می شه و سنگین و نمی دونم با چه جملاتی آرامش رو حواله دل مهربونت کنم. ولی بزار بگم یه مطلبی رو.
من دیشب بودم کلیسا وقتی داشتم بر می گشتم خیلی فکرم مشغول بود به اینکه مشکلات حل می شه و کارام رو به راه میشه؟تو همین فکرا بودم و داشتم موزیک گوش می کردم. یهو حال کردم انجیل رو باز کنم جوابم اونجاست!کتاب مقدس رو گرفتم باز کردم و شروع کردم به خوندن تا به اینجا رسیدم . هنوز 1 پاراگرافو تموم نکرده بودم که این جمله اومد جلو چشام. به تو هم می گم این جمله خداوند رو به یقین یه تاثیری داره برات. این کمترین کاری که دادشه بدبدبدت می تونه کنه ،آبجی مهربونم.
"و هر آنچه با ایمان به دعا طلب کنید ، خواهید یافت ؛ حتی جابه جایی کوهها "
خواهر گلم چطور بود ؟تونستم با سخنی از خدا برادریمو به خواهر عزیزم ثابت کنم و بگم منم مثل تو که از محبت به ژرفای خدا رسیدی تو این مسیرم .........
؟؟؟
pasokh:
arameshat aramesh miafarinad nazanin baradar.
puya | December 17, 2007 11:08 AM
مسیح نازنینم قرار نشد سر به سر عکاس جماعت بگذاریها:-)
قربون نگاه سرشار از انسانییتت.........
راحیل | December 17, 2007 2:45 PM
مسيح تو روانياي به خدا . ديوانهاي . بابا جان چرا اين قدر غم ميپروري آخه ؟ برو زندگي كن . تجربه كن . حال كن . دغدغههات را ميدانم اما نميخواهم ببينم كه همش غمگيني.واقعا نميخوام.ميبوسمت . مواظب خودت بيشتر باش دوست ديوونه من .
فهيمه | December 17, 2007 4:33 PM
سلام مسیح عزیز
بابا ما اگه ای میل شما رو بدست بیاریم چی کار کنیم؟
نا سلامتی بچه محلیم
علی | December 18, 2007 8:41 AM
در مورد پست بالا که کامنتدونی نداشت!:والا تو اين دیار ابری و بارانی کیه که غمگين نباشه؟!و ما دلمونو به اندک شادی کريسمسی خوش کرديم که حتی ابر و بارونش لااقل چند روزی دلمان را خوش می کند!!...
به اين فيلترها هم ديگه عادت کرديم..فک کنم فقط سايت ياهو مونده که فيلتر بشه!!..
Yousef | December 18, 2007 10:54 AM
چرا گرفته دلت مثل آن که تنهایی
چقدر هم تنها...
نفیسه | December 18, 2007 11:56 AM
باور نمى كنم قلبت يخ زدنى باشد، راستش قلمت هم!خستگى ات را از تن به در كن...
رهگذر كوچه بارانى | December 18, 2007 9:48 PM
Key update mikoniiiiiiiiiiiiiii? baba mordim az entezar
mara daryab
Movafagh Bashid ;-
hichkas | December 19, 2007 1:23 PM
ghosse nakhor divoone , ki dide ke shab bemoone?!!
.... mibini masih, hanoooz oonghar ahmagham ke mikhaam omid daashte baasham!
alaleh | December 19, 2007 7:44 PM
سلام دوست من وبلاگ قشنگی داری من در زمینه حقوق بشر می نویسم ازت دعوت می کنم قدم روی چشمم بزار